صفحه اصلی »»» نهضت کربلا و نقش امام حسین در احیای اسلام

اوضاع اجتماعی عرب پیش از اسلام

مردم جزیرةالعرب، پیش از اسلام نظامی ویژه خود داشتند . نظامی قبیله گی و طبقاتی که بر مبنای حمله و غارت و چپاول در بیابانها و تجارت و زراعت محدود در برخی از شهرها استوار بود . هیچگونه حکومتی نداشتند و از مدنیّت و فرهنگ بدور بودند . در حمله به قبایل و کاروانها یکدیگر را اسیر می کردند و در بازارهای اطراف مکه مثل «بازار عُــکــاظ» و غیر آن می فروختند و از این راه امرار معاش می کردند !
یک بار که با برخی ملّی گراهای عرب سخن می گفتیم و آنها بعثت پیامبر اکرم در مکه را از افتخارات عربی خود می پنداشتند! به ایشان گفتم : «خردمندان طبیب را به جایی می فرستند که بیمار هست ! خداوند سبحان نیز پیامبر را از آن رو در مکه مبعوث کرد که در دنیای آن روز، بیمارتر از اهل مکه وجود نداشت.» نمونه روشن آن، داستان زیدبن حارثه است :

داستان زیدبن حارثه

زیدبن حارثه در کودکی به همراه ماردش به دیدار اقوام خود در قبیله دیگر رفته بود که غارتگران به آنها حمله کردند و او که نتوانست فرار کند اسیر شد و در بازار «عُکاظ» به فروش رفت. کارگزار خدیجه او را خرید و خدیجه وی را به پیامبر بخشید. آن حضرت نیز آزاداش کرد و پس از آنها حاضر نشد پیامبر صلی الله علیه و آله را رها کرده و با پدر و عمویش به قبیله خود باز گردد، رسول خدا صلی الله علیه و آله در کنار کعبه و در حضور مردم اعلام داشت که زید پسر خوانده اوست.
داستان زید نمونه ای از موضع عمومی مردم عرب پیش از اسلام بود. بسیاری از این مردم پس از ظهور اسلام به یکباره دگرگون شدند. مکه و مدینه مرکز نور شد و بدانجا رسیدند که آن جوان انصاری در جنگ به حضور پیامبر آمد و گفت : «یا رسول الله! پاداش کسی که با این قوم بجنگد و کشته شود چیست ؟» فرمود : «بهشت!» گفت : «به به ! فاصله میان من و بهشت همین خرماهایی است که دارم می خورم!» آنها را به دور انداخت و جنگید تا شهید شد. آری، در آنجا جنگیدن برای رضای خدا و سعادت اُخروی بود و نور اسلام و قرآن و پیامبر آثار خود را بخشید و آنها را دگرگون کرد. ولی افسوس که دیری نپایید و بسیاری از آنها با رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله روشنایی اسلام را به تیرگی مبدل ساختند و کار را بدانجا رساندند که جز با قیام سالار شهیدان و شهادت جانگداز آن حضرت، احیای اسلام ممکن نگردید.

اوضاع اجتماعی مسلمانان پیش از قیام امام حسین علیه السلام

سیمای برخی از صحابه در قرآن کریم

ابتدا سیمای علمی مسلمانان را از زبان قرآن کریم بیان می داریم تا با شناخت وضع روحی و اخلاق اجتماعی آن زمان، و تأثیری که بر نسل های بعدی می گذارد ، انگیزه های قیام امام حسین علیه السلام را هر چه بهتر دریابیم.

الف ـ تهمت و افترا

قرآن کریم در سوره نور از گروه خاصی که به حریم رسالت افترا بستند و سپس به پخش و اشاعه آن پرداختند با تعبیر (عصبه منکم) یعنی : «جماعتی توانمند از شما» یاد کرده و می فرماید : اِنَّ الَّذینَ جاؤُا بِالافکِ عُصبَه مِنکُم لا تَحسَبُوهُ شَرّاً لَکُم ... «همانا کسانی که آن تهمت عظیم را عنوان کردند جماعتی توانمند از شما بودند. آن را به زیان خود ندانید ... (1)
داستان «إفک» بنابر روایت «ام المؤمنین عاشیه» درباره اوست و بنابر روایاتی دیگر درباره «ماریه قبطیه» است. (2) ولی به هر حال ، درباره هر کدام که باشد، افترای بر حرم و حریم پیامبر صلی الله علیه و آله است ـ معاذالله ـ حال آیا چنین عُصبه و جماعت و توانمندِ متشکلِ در هم فشرده ای که حریم رسول الله صلی الله علیه و آله را مورد تهمت و افترا قرار می دهد، روایت دروغ به پیامبر خدا نسبت نمی دهد و به جعل و ساختن روایت نمی پردازد ؟!

ب ـ تجارت و لهو

قرآن کریم در سوره جمعه از واقعه ای خبر می دهد که در زمان رسول خدا، و در حال خطبه نماز جمعه اتفاق افتاد ؛ واقعه ای که داستان آن در همه تفاسیر مکتب خلفا آمده است. می فرماید : «وَ اِذا رَأَوا تِجارَه اَو لَهوَاً انفَضَّوا اِلَیها وَتَرَکُوکَ قائِمَاً قُل ما عِندَ اللهِ خَیرً مِنَ اللَّهوِ وَ مِنَ التِّجارَه وَ اللهُ خَیرُ الرّازقینَ ؛ و هنگامی که تجارت یا سرگرمی و لهوی را ببینند پراکنده شده و به سوی آن می روند و تو [پیامبر] را ایستاده به حال خود رها می کنند! بگو : آنچه نزد خداست بهتر از لهو و تجارت است و خداوند بهترین روزی دهندگان است. (3)

داستان واقعه چنین است :
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در حال خواندن خطبه نماز جمعه بود که یک کاروان تجارتی وارد مدینه شد و با بوق و کرنا مردم را به خرید دعوت کرد . مردم مدینه پیامبر را ایستاده به حال خود رها کرده و به سوی کاروان شتافتند تا در خرید و تماشا از دیگران عقب نمانند و از آن جمعیت کثیر تنها حدود بیست نفر زن و مرد باقی ماند ! حال ، آیا به چنین کسانی که بنابر مضمون آیه شریفه، تجارب و لهو را بر گوش دادن به سخنان پیامبر خدا و بر نماز جمعه ترجیح می دهند می توان اعتماد نمود ؟ و آیا دین خدا و سنت پیامبر را ـ تنها به صرف اینکه صحابه پیامبرند ـ می شود از ایشان گرفت ؟ آن هم از همه آنان بدون استثناء ؟! چنانچه دیدگاه بخشی از مسلمانان چنین است !

ج ـ نفاق و دورویی

خداوند در سوره توبه از منافقینی خبر می دهد که تنها خدا آنها را می شناسد؛ منافقینی که در اطراف مدینه و در خود مدینه هستند و در نفاق خویش ورزیده و کار آزموده اند. می فرماید : «وَ مِمَّن حَولَکُم مِنَ الأعرابِ مُنافِقونَ وَمِن اَهلِ المَدینَه مَرَدُوا عَلَی لا تَعلَمُهُم نَحنُ نَعلَمُهُم سَنُعَذِّبُهُم مَرَّتَینِ ثُمَّ یُرَدُّونَ اِلی عَذابٍ عَظیمٍ ؛ گروهی از اعراب باده نشین که پیرامون شمایند، منافقند و گروهی از اهل مدینه نیز در نفاق ورزیده و کار کشته اند! تو آنان را نمی شناسی. ما آنها را می شناسیم. به زودی آنان را دو بار عذاب می کنیم ؛ سپس به سوی مجازات بزرگی فرستاده می شوند.»
دقت می کنید ؟! نفاقی در نهایت پنهان کاری و کار کشته اند! تو آنان را نمی شناسی، و منافقی که به تصریح قرآن، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله هم آنان را نمی شناسد :
«لا تَعلَمُهُم نَحنُ نَعلَمُهُم» ؛ این هم بخش دیگری از اطرافیان پیامبر! کسانی که در مکتب خلفا عنوان صحابه گرفته و (کُلُّهم عدول) همگی عادل معرفی شده اند ! تنها به این دلیل که پیامبر را ـ اگر چه یک بار ـ دیده اند !

د ـ ترور پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله

در کتب سیره مکتب خلفا آمده است :
رسول خدا صلی الله علیه وآله با سپاهیان از غزوه تبوک باز می گشتند که در مسیر به دره ای رسیدند و پیامبر از توطئه منافقان با خبر شد و دانست که آنان قصد ترور او را دارند. لذا در حالی که سپاه از درون دره می رفت پیامبر صلی الله علیه و آله مسیر کوه و گردنه را در پیش گرفت و فرمود تا عمار و حذیفه با او باشند ؛ عمار افسار شتر را کشیده و حذیفه آن را می راند. در بین راه صدای منافقان را شنیدند که آنان را محاصره کرده و شتر پیامبر را رم دادند ولی حذیفه و عمار آن را کنترل کردند و حذیفه برخی از آنان را که صورت خود را پوشانیده بودند از مرکب هایشان شناخت و آنان که وضع را چنین دیدند فرار کردند. پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود : «می دانید برای چه آمده بودند و چه می خواستند ؟» گفتند نه یا رسول الله ! فرمود : «اینها توطئه کرده بودند تا در تاریکی گردنه کوه مرا به پائین اندازند !» عرض کردند : آیا فرمان کشتن آنها را صادر نمی فرمائید ؟ فرمود : «خوش ندارم مردم بگویند : «محمد دستش را به خون اصحابش آغشته کرد ! » سپس نام آنها را برای عمار و حذیفه بیان کرد و فرمود : «آنان را پوشیده دارید !» (4)
مؤلّف گوید : «من تا به حال با بررسی کتابهای مختلف تنها یک نفر از ایشان را شناخته ام و آن «ابوموسی اشعری» است.»

در کتب پیروان مکتب اهل البیت آمده است : این توطئه مربوط به «عقبه ی هرش» و بعد از غدیر خم بود ـ و این صحیح تر به نظر می رسد زیرا موضوع نصب و تعیین علی علیه السلام به امانت در کار بود ـ ولی بهر حال ، هرکدام که باشد ، مهم اینست که آنها صحابه پیامبر بودند و قصد ترور آن حضرت را داشتند و تعداد آنان را تا بیست و چند نفر هم نوشته اند که ما ـ چنانکه گذشت ـ تنها یکی از آنها را پیدا کردیم، «ابوموسی اشعری» را.

ه ـ بیماری وفات پیامبر و سپاه اسامه

پیامبر در هنگام بیماریِ وفات خود، برای دفع فتنه و جلوگیری از کودتای نخبگان و سرجنبانان صحابه، تدبیری اندیشید تا همه را با سپاه اسامه از مدینه بیرون فرستد. آن حضرت اسامه ؛ اسامه فرزند زیدبن حارثه شهید را که جوانی هجده ساله بود به فرماندهی سپاه برگزید و دستور داد تا همه افراد از پیر و جوان تحت فرمان او از مدینه خارج شوند. در این سپاه افردای چون : ابوبکر، عمر، ابو عبیده جرّاح، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن وقاص، سعد بن عباده و دیگر بزرگان و مشاهیر صحابه، تحت فرمان اسامه قرار گرفتند. آنها ابتدا به خرده گیری پرداختند و گفتند : «پسر هجده ساله ای را بر ما امیر کرده ؟» و از رفتن سرباز زدند ! پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله برای آنها خطابه خواند و فرمود : «لعن الله من تخلّف عن جیش اسامه» یعنی : «خدا لعنت کند کسی را که از همراهی با سپاه اسامه سرباز زند !»

سپاه اسامه حرکت کرد و در چند کیلومتری مدینه، در «جَرَف»، اردو زد. و در همان حال، بیماری پیامبر شدت گرفت و خبر آن به اردوگاه رسید ، نخبگان و سرجنبانان قوم به مدینه بازگشتند و صبح که بلال به در خانه آمد و ندای : «الصلاه الصلاه یا رسول الله!» سر داد ، چون پیامبر صلی الله علیه و آله در حالی که سر بر زانوی علی علیه السلام داشت ، از هوش رفته بود و ام المؤمنین عایشه که چنین دید فرصت را غنیمت شمرد و به بلال گفت : پیامبر فرمودند : «به ابوبکر بگوئید جای من نماز بخواند !» ابوبکر رفت و جای پیامبر به نماز ایستاد که رسول خدا به هوش آمد و صدای ابوبکر و فرمود : «مرا بلند کنید ! مرا بلند کنید !» بعد وضو گرفت و بنا بر روایت صحیح بخاری ـ در میان دو نفر در حالی که نمی توانست راه برود و پاهایش بر زمین کشیده می شد ـ به مسجد رفت و نماز ابوبکر را شکست و نماز را نشسته به جای آورد و پس از نماز برای مردم سخن گفت و در همان روز رحلت فرمود.

و ـ هنگام وفات و «حَسبنُا کتاب الله»

پیامبر صلی الله علیه وآله پس از نماز به خانه بازگشت و بزرگان صحابه پیرامون آن حضرت گرد آمدند ؛ تنها ابوبکر که ظاهراً از جریان نماز خجلت زده شده بود اجازه خواست و به منزلش در «سنح» رفت. ولی عمربن خطاب با گروه ویژه اش حضور داشتند. پیامبر صلی الله علیه و آله ـ بنابر نقل صحیح بخاری ـ فرمود : «هَلمّ أکتب لکم کتاباً لن تضلّوا بعده (5) یعنی : بیائید تا باری شما چیزی بنویسم که پس از آن هرگز گمراه نشوید.»
آنان که می دانستند پیامبر چه می نویسد عکس العمل نشان دادند و عمر گفت : «حسبنا کتاب الله» ؛ کتاب خدا ما را بس است !» یکی از زنان پیامبر که ظاهراً زینب بنت جحش بود گفت : «ببینید پیامبر چه می خواهد ، مگر نمی شنوید چه می فرماید ؟!» عمر گفت : «انتنّ صواحب یوسف ...؛ شما هواداران یوسفید ! اگر حال پیامبر خوب باشد یقه اش را می گیرید و خرجی می خواهید و اگر مریض باشد گریه می کنید !» پیامبر سخن خود را تکرار کرد و در حالی که نزدیک بود خواسته آن حضرت اجابت شود عمرگفت : «انّ الرّجل لیهجر! » یعنی : «این مرد هذیان می گوید!» سبحان الله !

در صحیح بخاری و مسلم و مسند احمد گوینده ی این سخن را معرفی نکرده اند ؛ ولی روشن است که هیچ کس جز خلیفه دوّم جرأت چنین جسارتی را نداشت. بالأخره گروه دیگری گفتند : «یا رسول الله بیاوریم؟» فرمود : «نه، بعد از این چه را بیاورید؟!» یعنی : اگر می آوردند و پیامبر هم می نوشت، در نهایت می گفتند : پیامبر در حال عدم تعادل بوده و هذیان گفته است و این موجب تشکیک و وهن دیگر فرمایشات پیامبر صلی الله علیه و آله نیز می شد. لذا فرمود : «قوموا عنی لا ینبغی التنازع» یعنی : «از نزد من برخیزید که نزاع در نزد من جایز نیست !»
خلاصه، پیامبر در حالیکه سر بر زانوی علی علیه السلام داشت وفات کرد و به محض وفاتِ رسول خدا صلی الله علیه وآله، انصار مدینه در سقیفه گرد هم آمدند تا حکومت را به دست گیرند! توجه کنید! اگر یک نفر امام جماعت در محله ای از دنیا برود مردم گرد هم می آیند و خود را برای تشییع و تغسیل و کفن و دفن او آماده می کنند، حال مقام بالاتر از او مانند مرجع تقلید که جای خود دارد. ولی در اینجا جنازه رسول الله صلی الله علیه وآله را بر زمین گذاردند و از پی خواسته خود روان شدند!

انصار در سقیفه گرد آمدند و «سعدبن عباده ی خزرجی» مریض را بدانجا بردند تا با او بیعت شود که رقابت دیرینه اوس و خزرج مانع شد و با بیدار شدن تعصب جاهلی و روح قبیله گی در جناح مخالف، یعنی قبیله اوس، از به حکومت رسیدن سعد جلوگیری کردند. گروه مقابلِ انصار یعنی مهاجران قریشی نیز، سریعاً دست به کار شدند و با آوردن ابوبکر از بیرون مدینه [سنح] به جمع آنان پیوستند و با هنرمندی عمر و ابوعبیده جرّاح و چند تن دیگر از مهاجران که در پی ربودن خلافت بودند ـ با همدستی برخی از انصارِ جناحِ مخالف خزرجی ـ با ابوبکر بیعت کردند و پس از آن، مردم را به بیعت با او واداشتند. سپس به سوی مسجد به راه افتادند و هر کس را که در راه دیدند دستش را کشیده و به دست ابوبکر می رساندند تا بیعت کند.
از طرف دیگر، عباس عموی پیامبر به امیرالمؤمنین علیه السلام گفت : «برادر زاده! دستت را بگشا تا با تو بیعت کنم که مردم بگویند : عموی پیامبر با برادر زاده اش بیعت کرد و دیگر کسی بر [شایستگی] تو اختلاف نکند!» امام فرمود : «... ما اکنون باید به تجهیز پیامبر بپردازیم، کار ما الآن همین است و بس !» و کسانی که برای تجهیز جنازه پیامبر باقی ماندند تنها پنج نفر بودند : عباس و پسر عباس و امام علی علیه السلام و ... تنها پنج نفر !
خلاصه، امام علی علیه السلام هیچ اقدامی ننمود و تنها به تجهیز پیامبر پرداخت. بعد هم بر آن حضرت نماز گزارد و دیگرانی که حاضر بودند نیز بر جنازه رسول خدا صلی الله علیه و آله نماز خواندند. پس از آن، از عصر دوشنبه یا عصر سه شنبه چون بر همه واجب بود بر جنازه پیامبر نماز بخوانند ـ گروه گروه آمدند و بر جنازه پیامبر نماز خواندند تا شب چهارشنبه که پیامبر را دفن کردند ، در حالی که کار خلافت پایان یافته بود و صحابه پیامبر خلافت را به همان سوئی که خود می خواستند بردند و از مسیر اصلی منحرف کردند.

سیره ابوبکر و سیاست مشت آهنین

الف ـ برخود با تحصّن در خانه فاطمه علیها السلام

حدیث بیعت نکردن امام علی علیه السلام و همراهان آن حضرت و تحصن آنان در خانه فاطمه علیها السلام به تواتر رسیده و در همه کتابهای سیره و تاریخ و صحاح و مسانید و کتب ادبی و کلامی و رجالی و غیر آن آمده است. عمربن خطاب گوید : «به ما خبر دادند که علی و زبیر و گروهی که با آنانند از بیعت سرباز زده و در خانه فاطمه علیها السلام گرد هم آمده اند.» ؛ و در روایت دیگری آمده است : ابوبکر عمر را به دنبال علی علیه السلام فرستاد و گفت : «با شدت هر چه تمامتر او را نزد من بیاور!» عمر به نز امام آمد و پس از گفت و گویی که میانشان درگرفت، امام به او فرمود : «شیری را که بخشی از آن سهم توست خوب بدوش ! به خدا سوگند حرص امروز تو برای آن است که فردا مقدمت بدارد.»

مورخین آورده اند: «عمر با آتشی شعله ور به در خانه فاطمه علیها السلام آمد و فاطمه علیها السلام به او فرمود : «پسر خطاب! آمده ای تا خانه ما را آتش بزنی؟»
گفت: «آری، یا آتش می زنم یا آنکه مانند مردم بیعت می کنید!» یعنی بیعت با خلیفه بر همه چیز مقدم است ، حتی بر اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام و آنانی که آیه تطهیر در شأنشان نازل شد و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به هنگام نماز به در خانه آنها می رفت و می فرمود : «السلام علیک یا اهل بیت»
« اِنَّما یُریُد اللهُ لِیُذهِبَ عَنکُمُ الرِّجسَ اَهلَ البَیتِ وَ یُطَّهِرَکُم تَطهیراً : خداوند اراده فرموده تا پلیدی را از شما اهل بیت بزداید و شما را پاکیزه گرداند.»

عمر در پی آتش زدن این خانه برآمده بود، چرا؟ برای آنکه هیچ کس جرأت مخالفت با حکومت پیدا نکند ، سیاست مشت آهنین! سیاستی که هیچ حریمی نمی شناسد و سیاستی که راه گشای دیگر سیاستمداران شد و طولی نکشید که یزیدبن معاویه به مدینه رسول خدا لشکر کشید ، لشکری که تنها بیش از هزار دختر باکره را بی سیرت کرد ، یعنی پس از واقعه حرّه هزار بچه به دنیا آمدن که پدر نداشتند !! آری، حریم خانه فاطمه علیها السلام شکسته می شود تا راه «یزید و حجاج بن یوسف» برای شکستن حریم مدینه و مکه و آتش زدن کعبه هموار گردد و خلافت قریشی بر همه ارزش های متعالی مقدم باشد ! پس سنگ بنای حرمت شکنی در اسلام در سقیفه نهاده شد ؛ سقیفه و پی آمدهای آن بود که معاویه ساز و یزید پرور گردید و حجاج بن یوسف آفرید ! سیاست مشت آهنین در مقابل اهل البیت و سوزانیدن در خانه ی زهرا علیها السلام !
مورخان آورده اند «ابوبکر» به هنگام مرگ می گفت: «ای کاش حریم خانه ی فاطمه را نگه می داشتم و آن را به روی نامحرمان نمی گشودیم، حتّی اگر برای جنگ در آنجا جمع شده بودند! [6] و در روایت یعقوبی است که ابوبکر گفت : «ای کاش خانه ی فاطمه دخت رسول الله را تفتیش ننموده و مردان را به آن وارد نمی کردم ، حتّی اگر برای جنگ بسته شده بود !» [7]

مورخان نام برخی از مردان را که وارد خانه زهرا علیها السلام شدند چنین نوشته اند :

1ـ عمربن الخطاب
2ـ خالدبن ولید
3ـ عبد الرحمن بن عوف
4ـ ثابت بن قیس شمّاس
5ـ زیادبن لبید
6ـ محمدبن مسلمه
7ـ زیدبن ثابت
8ـ سلمه بن سلامه بن وقش
9ـ سلمه بن اسلم
10ـ اسیدبن حضیر (8)

پاورقی :

 1. سوره ی نور آیه 11
2. مشروح آن در کتاب «نقش عایشه در احادیث اسلام» آمده است.
3. سوره ی جمعه آیه ی 11
4. دلائل النبوه ابوبکر احمد بیهقی
5. صحیح جلد 1 ص 32-33 باب کتابه العلم و جلد 2 ص 120 باب جوائز الوفد و ...
6. تاریخ طبری ، ج 2 ص 619 . مروج الذهب، ج 1 ص 414 ، استیعاب، ج 3 ص 69 . کنز العمال، ج 3 ص 135 ، الإمامه و السیاسه، ج 1 ص 18 و ...
7. تاریخ یعقوبی ، ج 2 ص 115
8. تاریخ طبری ، ج 2 ص 443 و 444 ، و شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 1 ص130 - 134، به نقل از ابوبکر جوهری